| + یوسف | شنبه 15/4/1387 ساعت 3:49 عصر |
ما را دم شمشیر سکندر نکشد
خونخوارگی لشکر سنجر نکشد
ما یوسف دوران خودیم و ما را
جز جهل مرکب برادر نکشد
کتاب زبان عاشقی، گل نظر
شاعر تاجیک
نوشته شده توسط: رضوان مرادی

1) نتیجهی آسمان ریسمانهای پست قبلی فقط این بود که به الف جان بگویم:
اولاً- دیگران با ما همان رفتاری را دارند که ما خود با خویشتن داریم.
ثانیاً- شما سزاوار عشق و احترام هستید تنها به این خاطر که شما، شما هستید. هر چند که مفاهیم محبت، مادر و معلم و ایثار را نمیتوان قیمت نهاد.
ثالثاً- ما حاکم بر خویشتن هستیم و افکار ما تعیین کننده زندگی ما هستند. و به عبارت دیگر ما از زندگی همان چیزی را میگیریم که انتظارش را داریم.
رابعاً- هر چه در زندگی خود داریم از چگونه بودن ما ناشی شده است. و همه چیز زمانی تغییر میکند که ما تغییر کرده باشیم.
2) راستش بعد از نوشتن پست قبلی قسمتمان شد که کتاب آقای اندرو متیوس را نگاهکی بیاندازیم. موضوعش جالب و خواندنی است: "راز شاد زیستن". نتیجه گیریهای فوق را هم از این کتاب کپی کردیم.
3) منبع اطلاعات هم معمولا آبجی خانم و رییس خانم هستند که دستشان در کار خیر است. مادر میگوید کَل اگر طبیب بودی سرِ خود دوا نمودی. اما خودش هم دست کمی از آنها ندارد.
4) سالروز میلاد امام محمد باقر علیه السلام را تهنیت عرض میکنیم به برو بچز اینترنت.
گفتهاند آقا که بیاید دستی بر سر مردمان میکشد و عقول آنان را کامل میکند. چه طور؟ خدا میداند. شاید همچون حضرت مسیح که با اذن خدا کار خدا را انجام میداد و مردگان را زنده میکرد و روح در مجسمههای گلی میدمید.
شاید هم همان کاری را میکند که جدش امام باقر علیه السلام: شکافنده علوم انجام داد: یک تحول علمی شگرف که تا قرنها ادامه یافت، شاگردانی چون جابر بن حیّان و زکریای رازی و ابن سینا و خوارزمی و خواجه نصیر الدین، نوآوران عرصه شیمی و طب و ریاضی و نجوم و حتی فقهایی چون شیخ بهایی که در معماری هم تخصص داشت...
منتها فرقش در این است که در زمان ظهور همه چیز ظاهر است حتی علم.
شاید کمی تخیلی باشد، ولی در ذهنم یک کلاس را ترسیم میکنم و یک استاد فوق العاده. حرف به حرف کلام آقا عجل الله با سرعت نور ، شاید هم فوق نور، در سراسر گیتی ... گویی هیچ فاصلهای بین تو و مولا نیست، ارتباط زنده و مستقیم است، و او در گوش گیتی نجوا میکند رمز تکامل را، کلمه به کلمه.
این اینترنت لاک پشتی و تروجان و فیلترینگ و ... راستی... تکامل چه رنگی است؟ چه طعمی دارد؟ و چه حسی؟
من که عقلم قد نمیدهد.
نوشته شده توسط: رضوان مرادی

آقا: بچه خوب است ولی روی من حساب نکن. من حوصله بچه داری ندارم.
حاج خانم مادر آقا: تا عروسم حافظ قرآن نشده صبر میکنیم که: والله مع الصابرین. (و به قول داداش پوتین: صبر از انبیا است) آرزو داریم نوهمان حافظ قرآن باشد.
عروس: حال که آقا یاورم نیست، تا علامه نشوم بچه نخواهم. باشد برای بعد.
کارشناس امور تربیتی: کودک نیاز به مادر جوان دارد.
جامعه: نیمی از جمعیت جامعه، زن است. برای پیشرفت سریع و رسیدن به جامعه مطلوب باید همه جامعه مشارکت داشته باشند نه نیمی از جامعه. (خلاصه این که: زنها مفت خورند یعنی زیادی اند)
در این واقعه، عروس بانو منحصرا سه گزینه دارد برای زندگی:
الف- بی خیال نردبان ترقی خود شود
ب- قید شوهر خود را بزند
ج- قید مادر شدن را بزند
و به این ترتیب:عروس بانو یعنی یک بانوی تنها.
فردا اگر عروس بانو معتاد شد نگویید نگفتیم؟
یک نمونهاش همین دوستم الف جان:
پس از چندین سال زندگی مشترک، با انتخاب گزینه اول، معلمی را رها نموده و چسبیده است به بچهداری. هرچه هم استدلال و مثال آوردم فکرش منوّر نشد. گفتم جان خواهر، یک ساعت تدریس در هفته مگر چقدر حق شوهر و کودک دلبندت را ضایع میکند که قید ما و درس و مدرسه را زدی؟ حتی یک ساعت در هفته!!!
ولی افسوس، مرغش یک پا داشت.
اینم آخر عاقبت بچهی خرخوان کلاس.
جان خواهر، درسی که موجب کمال اندیشه نشود بهایش همان مدرکِ درِ کوزه است که باید آبش را خورد.
آدم بودنِ خودت را که کنار گذاشتی دیگران هم همان کنند.
***********
ادامه مطلب...
نوشته شده توسط: رضوان مرادی

سلام بر مادر پهلو شکسته
سلام بر عبد صالح خدا: روح الله
این روزها ترکیبی هستم از یک روح بیحوصله و یک قلم خسته به اضافهی یک ذهن شلوغ و پلوغ. به گمانم اگر مجرم بودم جرمم از نوع جرم مرکب به شمار میرفت. دارم درس پس میدهم. خدا کند استاد این جمله را نبیند. و الا چه بهبهای به خودش خواهد گفت.
مدتی است که نیایشهایم لذتی ندارد. بسان پرندهای بیش فعال از این شاخه به آن شاخه میپرم. به گمانم درس و مدرسه حجابم شده است:
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
به خودم میگویم: حرف استاد حافظ را گوش کن. درس و مدرسه حجاب توست رضوان جان، بَرِش دار.
نوچ، زندگی خالی از لطف میشود. به خودم وعده میدهم که تابستان اوضاع بهتر خواهد شد. تابستان یا غیر تابستان خدا کند که زود باشد.
دلم امام میخواهد.
امام دارد از اسماء الهی میگوید: همه دنیا اسم خدا هستند، دست و پا و زبان و بادی که میوزد و...
حتی اسم من.
مستند روح الله نمی دانم چه دارد که هوایی میکند آدم را.
این دفعه دیگر نماز مغربم حال و هوای بهتری دارد.
باز هم دلم امام میخواهد.
جرعهای از عرفان امام، یک خلوت سیر با خدا.
کلاس زبان بودیم که صحبت از دیانت شد. صحبت از یک غیر مسلمان (به گمانم یهودی) بود که گفته بود کافی است ما هم مثل شما شیعیان یک امام داشته باشیم تا بر همه جهان حکومت کنیم. شما دوازده امام دارید و ...
راست میگوید. ما الان کجای دنیا دستمان است؟
دیانت ما در عمل همیشه میلنگد.
ذهنم به شاخهای دیگر میپرد:
وقتی امام رفت، ما صحنههای مریضی امام و نمازشون (در بیمارستان) رو از تلویزیون کشورمان میدیدیم و با تعجب میپرسیدیم مگر شیعه هم نماز میخوانَد؟
استغفر الله، امان از این اهل سنت. شاید هم امان از خودمان. او چه گناهی دارد که تبلیغات ایران خیلی ضعیف است؟
حرف من نیست که اخم میکنی؟ او خودش میگفت که تبلیغات ایران خیلی ضعیف است.
خوش به حالش. فکر کنم او که تازه شیعه شده لذت شیعه بودن را بیشتر میفهمد تا من.
میگفت: علی را دوست داشتم، نمی دانم چرا. فقط بی نهایت دوستش داشتم حتی بیشتر از عمر و ابوبکر.
استاد میگفت اهل سنت در مورد علی علیه السلام عبارت کَرَّمَ اللهُ وَجهَهُ را به کار میبرند و در مورد عمر و ابوبکر و عثمان عبارت رَضِیَ اللهُ عنه. یعنی این که مقام علی را بالاتر از عمر میدانند. چون هیچ گاه به گناه و شرک آلوده نبود.
همان علی که این روزها سیاهپوش دختر آخرین فرستاده خدا و نور چشم مصطفی است.
نمیدانم چطور میشود هم علی را دوست داشت و هم قاتلین فاطمه را. یک قلب و جمع دو حُبّ؟
یک قبر ناپیدا ننگی است بر پیشانی تاریخ.
و تا ابد این سؤال زنده است که: چرا ؟
و ... هزاران آه.
نوشته شده توسط: رضوان مرادی

فعلا آنها که سؤال دارند به این لینک مراجعه بفرمایند:
http://news.parsiblog.com/-125875.htm
فرصتی نیست و
ما هنوز سرمان شلوغ است.
به امید خدا در آینده ای نامعلوم از خجالت دوستان درآییم.
نوشته شده توسط: رضوان مرادی
